
- ۱۵۲ نظر
- ۲۲ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۰۰
که اون نمیدونه چشماش چقدر زیباست.
حالا دیگه هر شب بهشون نگاه میکنم و از رو تاچ میبوسمشون.

میتونست متفاوت تر باشه اما ناخودآگاه بخشی از وجودش اونو سمت کتابا سوق میداد. همیشه از این سه شنبه تا سه شنبه ی بعدی یک کتاب رو تموم میکرد. شب دوشنبه تصمیم گرفته بود این سه شنبه کار جدید کنه ولی در نهایت دوباره مسیرش سمت کلمات کشیده میشد. کتابای زیادی که روهم چیده شده بود و حالا دیگه میتونست مثل فیلما یه نردبوم بلند بیاره و قامتشو برای دست گرفتن کتاب جدیدش بلند تر کنه. میگفتن خوشی زده زیر دلش که سرش دائم تو نوشته هاست و داره کوچیکتر از سنش رفتار میکنه. ولی مگه سنگدل، مغازه خودکشی، دیزی دارکر و از این قبیل داستانا درس بزرگسالانه ندارن؟! شوخی نکن، حتی دختر کبریت فروشم به اسم برای بچه هاست. هر کاری کنی یه چیزی میگن دیگه! با بی محلی همیشگی به غرغرای عمو که حالا در آستانه 60 سالگی بود کتاب جدیدشو برداشت. به جلدش با لبخند نگاهی انداخت و قبل از اینکه عمو و زن عمو گیرش بندازش اونو زیر لباسش گذاشت. با قدمای آروم از اتاق زیر شیروونی بیرون اومد و وقتی مطمئن شد سر عمو و زن عمو گرمه از در بیرون رفت. کنار درخت پشت خونه جا خوش کرد و کتابو از زیر لباسش بیرون آورد و سرشو به چپ و راست چرخوند تا با اطمینان بیشتری کتابو شروع کنه. نه اینکه عمو ازش بخواد همراهش به باغ بره و کمکش کنه، یا زن عمو ازش بخواد برای کل همسایه ها غذا بپزه. این سه شنبه فرق میکرد. حالا این کتاب قرار بود اثر جدیدی روش بزاره بدون اینکه خودش بدونه. خیره به تیتر "سه شنبه ها با موری" به درخت تکیه داد و این آغاز ماجرای سه شنبه ها بود.
اینبار از سلام شروع نمیکنم و فقط میخوام بنویسم از خودم. شاید کسی نخواد بدونه که چی به غزلِ قبل گذشته و علاقه ایم به دونستن نداشته باشه، اما هر چی بزرگتر میشی ثبت کردن روزمره یا حتی سرگذشتت طی روزها، برات جذاب تر میشه.
اینبار غزلِ 23 ساله صحبت میکنه!