شرحِ حالِ چند صد روزه!
اینبار از سلام شروع نمیکنم و فقط میخوام بنویسم از خودم. شاید کسی نخواد بدونه که چی به غزلِ قبل گذشته و علاقه ایم به دونستن نداشته باشه، اما هر چی بزرگتر میشی ثبت کردن روزمره یا حتی سرگذشتت طی روزها، برات جذاب تر میشه.
اینبار غزلِ 23 ساله صحبت میکنه!
حالا دیگه همه چیز تغییر کرده، شخصیتم، مسیرم، کارم، ارتباطاتتم، حتی نوع تلاش کردنم! همه چیز متفاوت از چیزی بود که قبل تر از من شناخته میشد و مورد توجه قرار میگرفت. بعضی از روزهاش سخت گفت و بعضی انقدر شیرین بود که تلخی سختی هارو گرفت.
وقتی داشتم از اینجا میرفتم دلشکسته بودم، ناراحت بودم، تنها بودم، بی هدف بودم، بی مسیر بودم، بی دلیل بودم. به خودم نگفتم که بیا بریم شاخ غولو بشکنیم، یا چمیدونم بریم فلان قله رو فتح کنیم. من فقط برای خودم نوشتم که غزل بیا و یکم زندگی کن.
خیلی دنبال زندگی گشتم، مسیر های زیادی رو طی کردم، با آدم های متفاوتی رو به رو شدم، زمین خوردم، خم شدم، اشک ریختم، تنها شدم، از دست دادم، داغ دیدم، شکست خوردم، کارمو از دست دادم، شراکتم از بین رفت، بی پولی کشیدم، افسردگی کشیدم، قرص خوردم، بی خواب شدم، دوباره به چرخه شکست و نا امیدی برگشتم. میدونی کی به خودم اومدم؟ اون موقع که به خودم گفتم داری دنبال چی میگردی؟! گفتم زندگی ولی وایسا زندگی؟ مگه قراره دنبالش بگردی؟! تازه به خودم قبولوندم که زندگی همیناییه که گذروندی. اونموقع بود که تازه فهمیدم بله! نصف این مسیر مقصد اشتباهی برا خودم تعیین کرده بودم. سر عقل اومدم و کم کم شروع شد، زندگی کردنو میگم.
وقتی بوک شاپمو راه انداختم، انگار دوباره یادم اومد نفس کشیدن چطور بود، برای من تعبیرش یه شکست نبود، موفقیت بود. کم کم مسیرمو تغییر دادم و کنار قفسه ی پر و پیمون کتابام که عاشقشون بودم تنها علاقه ای که برام مونده بود جلو چشمم اومد. یه علاقه بود و اون علاقه از من یه مدرس زبان ایتالیایی و اسپانیایی ساخت، از من یه دختری ساخت که حالا تو مسیر مهاجرتش به کشور مورد علاقش ایتالیا داره قدم برمیداره و شادی و غم زندگیش رو با کسی تقسیم کرده که فکر میکرد هیچوقت قرار نیست بیاد. و حالا میخوام اینجا جایی باشه که گاهی بنویسم و دیگه از زندگیم فرار نکنم.
آخرین دوشنبه دی ماه 1404.
- ۰۴/۱۰/۳۰
ریتا =)